Sunday, June 17, 2007

رانده و مانده

وقتی دیگه از همه جا رانده و مونده میشم میام اینجا که 2 کلوم برای دل خودم بنویسم.
از بس همه جا نقش زن خوششششبخت رو بازی کردم حالم داره از خودم به هم میخوره.
همه جا نقش زن قوی و خوشحال و راضی رو بازی کردم.
هی پله شدم که این مرتیکه بره رو پشتم و بره بالا و بالاتر.که چی؟برای کی؟ اصلا میفهمه؟اصلا حالیشه؟
:(
از دستش خسته شدم.
از دست فکرهای بکرش و خودخواهی هاش.
از دست دعواهاش.
از دست بی شعور بازیهاش.
از دست همیشه طلبکار بودنهاش.
از دست لبخندهای احمقانه و موذیانه اش.